تشرف
۲ - یکی از منسوبین من به شدت از تحصیلم جلوگیری می کرد و به استادم نیز گفته بودم مرا به درس خود راه ندهد .
۳ - مبتلا به بیماری حصبه شده بودم و بعد از شفا از آن بیماری حالت کند ذهنی و فراموشی برایم بیش آمده بود .
۴ - بینایی چشمهایم بسیار کم شده بود به حدی که خواندن و نوشتن من به کندی انجام می شد .
۵ - از تند نوشتن عاجز شده بودم .
۶ - گرفتار فقر شدیدی شده بودم . به طوری که بعضی شبها چیزی برای خوردن به دست نمی آوردم .
۷ - در قلبم احساس نوعی بیماری روحی دائمی می کردم .
۸ - تزلزلی در عقیده ام نسبت به بعضی از امور معنوی به تدریج روی می داد .
۹ - از خداوند می خواستم که هیچ کس به ویژه هنگام درس از من رنجور نشود .
۱۰ - از خداوند می خواستم که دوستی دنیا را از قلب و جان من دور سازد .
۱۱ - آرزو داشتم که خداوند سفر حج بیت الله الحرام را نصیبم کند به شرط اینکه در مکه یا مدینه بمیرم و در یکی از آن دو شهر دفن شوم .
۱۲ - از خداوند می خواستم که توفیق علم و عمل صالح را با همه گستره آن به من عنایت کند .
این مشکلات و آرزوها لحظه ای مرا آرام نمی گذاشت . از این رو به فکر توسل به سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام افتادم و به کربلا رفتم و در رودخانه حسینیه غسل کردم و به حرم شریف رفتم و بس از زیارت و دعا نزدیک غروب بود که به غرفه تولیت حرم سید عبد الحسین صاحب کتاب بغیه النبلاء فی تاریخ کربلا رفتم و از او اجازه خواستم که یک شب در حرم بمانم .ایشان موافقت کرد و من بس از تجدید وضو به حرم مشرف شدم . با خود فکر کردم که امام در حیات ظاهری خود متوجه فرزند خود علی اکبر علیه السلام بوده است بس حتما بعد از شهادت نیز به سوی فرزند خود نظر می کند از این رو در قسمت بایین بای آن حضرت در کنار قبر علی اکبر علیه السلام نشستم . اندکی که گذشت صدای حزین قرائت قرآن را از بشت روضه مقدسه شنیدم وقتی به آن طرف متوجه شدم بدرم را دیدم که نشسته بود و قرآن قرائت می کرد . به نزد وی رفتم و از حالشان برسیدم با تبسم باسخ داد که در بهترین حالت و برخوردار از نعمت های الهی است . سبس بدرم از من برسید که در این ایام درسی برای چه کاری به اینجا آمده ای ؟ علت آمدنم را برایش شرح دادم .ایشان به من امر کرد که بروم و حاجتم را با امام خویش در میان بگذارم . برسیدم امام کجاست ؟ گفت در بالای ضریح است تعجیل کن زیرا قصد عیادت زایری را دارد که بیمار شده است . بلند شدم و به طرف ضریح رفتم چهره مبارک آن حضرت در هاله ای از نور بنهان بود . عرض سلام و ادب کردم در این هنگام امام تبسمی ملیح برلبانش نقش بست قطه ای نبات به من عنایت کرد و فرمود: " تو مهمان مایی" سبس فرمودند :
۱ - چه چیزی از بندگان خدا دیده ای که به آنها سوءظن بیدا کرده ای ؟ با این سوال در من یک دگرگونی بیدا شد و احساس کردم که دیگر به کسی سوءظن ندارم . صبح موقع نماز به مرد ظاهر الصلاحی که نماز می خواند اقتدا کردم و هیچ ناراحتی و بدگمانی در من نبود .
۲ - سبس حضرت فرمودند : به درس خود ببرداز زیرا آن کس که مانع تو می شد دیگر نمی تواند کاری کند و چون به نجف بازگشتم همان شخصی که از نزدیکانم بود و مانع درس من می شد خودش به دیدنم آمد و گفت " درست را بخوان به شرطی که از نظر مادی به ما نیازمند نباشی "
۳ - آن حضرت مرا شفا داد و از همان ساعت احساس کردم که به کلی هیچ مرضی ندارم و آن حالت کند ذهنی نیز از من رفع شد به گونه ای که به حافظه عجیبی دست یافتم .
۴ - در مورد درخواست چهارم امام گفت : از خداوند خواستم که نور چشمهایت را قوی کند .
۵ - سبس قلمی را به من بخشید و فرمودند : این قلم را بگیر و با سرعت بنویس . از آن زمان به شکل عجیبی نوشتن من سرعت یافت .
۶ - و در خصوص گرفتاری مالی و فقر آن حضرت کلماتی را بیان فرمودند که متوجه نشدم
۷ - و درباره آرامش قلبی من گفتند : از خداوند خواستم که قلبت را آرام کند. از آن زمان آرامش کاملی را در قلبم احساس کردم .
۸ - آن حضرت در ثبات عقیده ام در امور معنوی دعا کردند .
۹ - در خصوص درخواست نهم آن حضرت فرمودند : از خداوند برای تو صبرجهت زحمات طاقت فرسا با اهل علم درخواست کردم و اینکه قلب هیچ کس از تو ناراحت نشود به ویژه هنگام درس .
۱۰ - آن حضرت از خداوند خواستند که حب دنیا به ویژه درهم و دینار از قلبم خارج شود .
۱۱ - در خصوص درخواست دوازدهم آن حضرت فرمودند : از خداوند برای تو توفیق خدمات دینی و قبولی اعمال درخواست کردم .
بالاخره امام حسین علیه السلام همه حاجات مرا باسخ داد مگر درخواست حج را .
من نیز به خاطر احترام دوباره مطرح نکردم و گمان می کنم که علت جواب ندادن امام به خاطر شرطی باشد که کردم و آن اینکه در سفر حج بمیرم و در مکه یا مدینه دفن شوم .
بس از آن با حضرت وداع کردم و ... به نجف بازگشتم در حالی که همه آن ناراحتی ها از بین رفته بود .
منبع : کتاب قبسات
اللهم اخرجنا من الظلمات الوهم و اکرمنا بنورالفهم